از یک جایی به بعد هم دیگه نمی تونی خودت رو با موسیقی، فیلم یا کتاب سرگرم کنی و از اونها لذت ببری. مثلا دیگه لذت نمی بری از «سارا» دیلن وقتی که میگه « سارا، سارا... چه آسونه دیدنت، ولی چه سخته توصیف کردنت... ». یا وقتی که مایلز دیویس ترومپتش رو در «Kind of Blue» می زنه. به خودت می گی خب که چی، خوب می زنه خب...؟ بعدش چی؟
بعد لحظه ایست که عصبانیت مرا «درمی نوردد». و این لحظه، لحظه بی همتایست. چون تقریبا بهترین فکرها به سوراغم می آیند. مطمئنم تمام کاری هایی درست درمیونی که کردم در زمانی بوده که فهمیده بودم هیچ گوهی نیستم. اصلا من با گوه رابطه خوبی دارم. اصلا یه جور رابطه عاشق و معشوقی مامانی و گوگوری هستش بین مون.
باید یه کار درستو حسابی انجام بدم.
پس می خوابم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر