۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

از یک جایی به بعد هم دیگه نمی تونی خودت رو با موسیقی، فیلم یا کتاب سرگرم کنی و از اونها لذت ببری. مثلا دیگه لذت نمی بری از «سارا» دیلن  وقتی که میگه « سارا، سارا...  چه آسونه دیدنت، ولی چه سخته توصیف کردنت... ». یا وقتی که مایلز دیویس ترومپتش رو در «Kind of Blue» می زنه. به خودت می گی خب که چی، خوب می زنه خب...؟ بعدش چی؟
بعد لحظه ایست که عصبانیت مرا «درمی نوردد». و این لحظه، لحظه بی همتایست. چون تقریبا بهترین فکرها به سوراغم می آیند. مطمئنم تمام کاری هایی درست درمیونی که کردم در زمانی بوده که فهمیده بودم هیچ گوهی نیستم. اصلا من با گوه رابطه خوبی دارم. اصلا یه جور رابطه عاشق و معشوقی مامانی و گوگوری هستش بین مون.    
باید یه کار درستو حسابی انجام بدم.

پس می خوابم.

۱۳۹۲ فروردین ۳, شنبه

برای من همچنان جای تعجب است که کارگردانان هنوز برای یک جامعه در حال زوال نسخه ای بهتر از شخصیت تراویس در فیلم راننده تاکسی یا شخصیت قیصر پیدا نکرده اند. انگار قرنها نیز بگذرد ذهن انسانها همان قهرمان کم عقل و بزن بهادر که از توده مردم برخواسته است را راحتر می پذیرد تا یک انسان از طبقه ای دیگر و با منشی دیگر.
مواد لازم برای ساخت یک قهرمان: مقدار قابل قبولی خشم و نارضایتی، فقر از اوجب واجبات، تنهایی به عنوان چاشنی و به مقدار لازم خریت.
حال سوی چراغ را کم کنید تا غذا خوب جا بیوفتد.
   



۱۳۹۱ اسفند ۱۹, شنبه

این دفعه که برای بار سوم فیلم «پله آخر» رو دیدم بی هوا یاد مراسم معروف «هاراکیری» (Harakiri) سامورایی ها افتادم. در آیین سامورایی ها هاراکیری یا مرگ- خودکشی- شرافتمندانه جایگاه ویژه ای داره. این آیین تا اونجا پیش رفته که مراسم خاصی را برای آن اجرا می کنن. مراسم اگه در هنگام صلح برگزار بشه حتما باید در حضور ناظرهایی باشه تا از صحت عمل اطمینان حاصل کنند. مانند یک مراسم مذهبی یک سامورایی باید قبل از «مرگ» حمام کنه، ردایی سفید بپوشه و حتی غذای مورد علاقه اش را بخوره. و در بعضی مواقع شعری نیز برای مرگ خود بگه- شعر مرگ. این نوع خودکشی برای کسب شرافت از دست رفته اتفاق می افته و درست در نقطه مقابل دیگر خودکشی ها قرار می گیرد.  

 بوسیله Tsukioka Yoshitoshi در حدود 1890
فیلم «پله آخر» برای من مراسم هاراکیریست با تمام جزییات. با دقتی بی همتا. انگار سالها سامورایی- خسرو- تمام زمان خود را هدر داده- با ساخت خانه های بد شکل- تا تنها لحظه مرگ خود را به درستی نمایش دهد. با تمام ریزه کاری ها. مردی که متوجه شده هیج وقت آن جور که زنش عاشق شده، عاشق نبوده و فقط با یک حس معمولی دست به ازدواج زده. خسرو برای من همان سامورایی هست که تمام زندگیش رو باخته، چه زنش چه کارش را. خسرو وقتی که میفهمد مرگش نزدیک است شروع  می کند کارهایی که دوست دارد رو انجام دادن. مثل اسکیت سواری. ولی تنها راه برای رهیدن از این زندگی بی مایه چیزی نیست جز مرگ شرافتمندانه، و ناظران مراسم چه کسانی بهتر از زنش و عاشق قدیمی همسرش. حتی اونجایی که سروده مرگ نه یک شعر خودنوشته که شعری است که از دهان «روح انگیز» خوانده می شود:
چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی     تو مهی بر آسمانی و منم خار رهی