۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

عشق همیشه در مراجعه است

نمی دانم کجا خوانده بودم که شما با هر بار دیدن فیلمی تنها بیست تا سی درصد محتوای آن را متوجه می شوید. برای من می توانم با صراحت کامل بگویم که از این هم کمتر است- پیشاپیش به کندذهنی خودم معترفم تا گزک به دست شما ندهم.
شاید چهار یا پنج سال پیش بود که فیلم جاده فلینی را دوستم به من داد. آدم در سنین جوانی آنقدر حماقت زیادی دارد که در همان نگاه اول تصمیم های ابلهانه ای می گیرد. من همان پانزده دقیقه ابتدایی، فیلم را دست کم گرفتم. می دانید جوانیست دیگر و طبعی ست که هنوز نمی داند سکنجبین به مذاقش خوش ترست یا عرق بید مشک و به خاطر این زود به اشتباه می افتد. می فهمید که چه می گویم. خلاصه فیلم را سرسری دیدم. از آن دیدن هایی که مثلا شما برای یک فیلم درجه چندم هالیوودی وقت می گذارید با یک پاکت چس فیل و احتمالا دلبری.
موقعی که می خواستم فیلم را پس دهم دوستم یخه ام را گرفت و گفت: دیدی رفتار زامپانو (با بازی آنتونی کویین) را در آن جا که دلش دوست دارد زن- با بازی بسیار خوب جولیتا ماسینا- پیش او بماند. چون می داند که به او احتیاج دارد ولی نمی خواهد به روی خودش بیاورد و دست آخر هم او را ترک می کند. آنتونی از آن مردانی است که حتی از خر هم کمتر است چون وقتی خر دردی دارد لااقل عرعری می کند تا بقیه متوجه دردش شوند و بتوانند کاری برایش بکنند، ولی او نمی تواند، زبانش فقط به ناسزاگویی باز می شود نه چیز دیگر. نمی دانم از سر تکبر است یا نادانی که آدم خودش را به چنین حماقتی می زند. خوب مگر زبان نداری، لامصب از آن استفاده کن دیگر. دردت را بگو.
خوب خیلی کیف دارد این توصیف دیگر. خلاصه من که خیلی چفت و چلی فیلم را دیده بودم، باز فیلم را تماشا کردم و تازه چیزی در حدود سی درصدی از فیلم را متوجه شدم. و بارهای بعد بیشتر شد تا جایی که دیگر الان فیلم را از برم.
نسخه تجویزی خوبی است برای آنها که مشکل استفاده از زبان برای ابراز احساسات دارند. اگر هم شما خوشتان نیامد اشکالی ندارد طوری نمی شود. فکر نکنید یکی از شاهکارهای موج نو سینمای ایتالیا را از دست دادید. اصلا به درک که از دست دادید. می دانید بعضی چیزها را باید سر پیری تجربه کرد مانند فلسفه. این هم بگذارید برای کهنسالی که شاید مقبولتان آید.



۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

در ستایش سینما

دو بار تلاش ناموفق برای خواندن کتاب آبلوموفِ گنچاروف به من ثابت کرد که من از آبلوموف هم آبلوموف ترم. تن آساتر، رویایی تر و حتی لش تر. اصلا شاید آبلوموفیسم را باید به پدرامیسم تغییر می دانند. بار اول تا صفحه صد بیشتر نتوانستم تحمل کنم. کتاب پر است از توصیفات اضافی که داستان را پیش نمی برد و فقط برای زیاد کردن صفحات کتاب آورده شده است. اول فکر کردم که شاید اشکال از من است که نمی توانم کتاب را تمام کنم. با خود گفتم شاید زمان درستی را برای خواندنش انتخاب نکرده ام. کتاب را بستم و زیر تختم گذاشتم. شش ماه بعد با انرژی بیشتری کتاب را شروع کردم. ولی جانم به لب رسید وقتی تا صفحه دویست خواندم. تمام رخوت و تن آسایی آبلوموف انگار به من منتقل شده بود. فضای داستان هم این حالت را تشدید می کرد. نویسنده خوب توانسته بود کارش را انجام دهد در این حرفی نبود. حتی خیلی مودب می گفت که اگر نمی توانی کتاب را نخوان. به حرفش گوش دادم و اصلا هم از کارم پشیمان نیستم. این کتاب، کتاب من نبود و نخواهد بود. اصلا آدمی که رفتاری مانند آبلوموف دارد چه نیازی است که زندگی خودش را بخواند. او از صبح تا شب در رختخواب بود و هیچ کاری را تمام نمی کرد و یا به روز دیگر موکول می کرد. اینکه من بودم با تمام جزئیات.
ولی دو هفته پیش بعد از یک سال دوری از کتاب یادم آمد که داستان را قبلا به فیلم تبدیل کرده بودند. پس بروم فیلم را پیدا کنم که شاید رستگار شوم. راستش فیلم خوبی بود حتی با جرئت می توانم بگویم که بهتر از کتاب بود. خوبی سینما این است که شما یک تصویر نشان می دهید و تمام آن جزئیاتی را که نویسنده در ده صفحه گفته است را در ده ثانیه می گویید. خوب این خیلی عالیست دیگر. برای آدمی مثل من سینما یعنی کم گویی و درست گویی. حالا شاید با خودتان بگوید پس سینمای تارکوفسکی چه می شود (سلام می کنم خدمت تمام دوستداران برادر تارکوفسکی). اصلا همان زمان باید تبعیدش می کردند به سیبری تا داستان نسراید. آخر برادر من تو باید می رفتی داستان نویس می شدی نه فیلم ساز. حتی شاعری بیشتر قواره تنت و افکارت بود.

خلاصه بیشتر از این پرت نگویم. فیلم آبلوموفِ میخایلوف داستان آسودگی و تنبلیست با ساختاری قابل قبول و وفادار به کتاب. خوب هم داستان تعریف می کند. پس زنده باد تنبلی و سینما که فکر می کنم رابطه تنگاتنگی باهم دارند.