در این چند سال مد، مد بچهدار شدن برای نسل دهه شصت است. این را از خودم در نمیآورم.
دیدم که میگویم. وقتی نسلی نمیتواند به خواستههایش برسد - نگفتم آرمان- تنها راه
برای رسیدن به خواستههای دست نیافتهاش منتقل کردن آنها به نسل بعد است. روند
طبیعی در همین است. « بچه درست کنن تا خواستههایت برآورده شود». امسال بیشتر از
هر زمان دیگر آدمهایی را میبینم که درست مانند پدرانشان همان راه را می روند. چارهای
نیست، روند طبیعت است. چون دستکم به بخشی و یا به هیچ یک از خواستههایشان نرسیدهاند.
از دختری که به تنهایی دوست دارد بچهدار شود و برای این هدف دست به هر کاری زده است،
تا زن و شوهری که شکم خودشان را به سختی سیر میکنند ولی بچهدار شدهاند. اصولاً
انسان موجودی است با مطالبات زیاد. نان میخواهد، رفاه میخواهد،
آزادی میخواهد و این لیست درازایی به اندازه تاریخ بشر دارد.
بد نیست
آدمی کاری کند خلاف روند طبیعی. آن روند بارها تکرار شده است. اصلاً مرا یاد
رویایی آمریکایی میاندازد. خانهای دوبلکس با یخچالی پر از خوراکی، ماشینهایی که
در گاراژ پارک هستند و پدری که دارد با بچههایش بیسبال بازی میکند و مادری پیشبند به کمر که بچهها را برای خوراکی عصرانه صدا میکند. چقدر کلیشهای و زیبا. ما عاشق
چنین زندگی مبتذلی هستیم.
و اما
آن کس که خلاف روند طبیعی شنا کند منقرض میشود. این هم روندی است طبیعی. و جامعه
نیز چنین توقعی دارد. جامعه به وضوح چنین آدمی را ترد میکند. از تمام مناسبتهای
اجتماعی کنارش میگذارد و خود را محق میداند که راه صحیح را به او گوشزد کند.
سیاست، سیاست چماق و هویج است. یک هدیه کوچک برای مسئولیتی بزرگ و تحمیلی.