یه جایی تو کتاب «خداحافظ گاری کوپر» هست که روسپیه نشت و جنازه پرنده تو دستش و داره های های گریه می کنه. بعد یه دفعه می گه: من نمی دونم اینجا چیکار می کنم، لااقل تو آمریکا می دونستم دردم چیه. ولی اینجا آدما اصلا رنگ پوست براشون مسئله نیست. اونجا لااقل آدم می دونه مشکل از رنگ پوستشه.
این روزها به معنای واقعی حسودی می کنم به زن ها. چون لااقل می دنن باسه چی دارن می جنگن. مبارزشون شکل داره، هویت داره. با یه سایه نمی جنگن. ولی خیلی وقته فکر می کنم مردا راهشون رو گم کردن. بعد از کمونیسم، فاشیسم و کلی ایسم دیگه انگار مردا دیگه نمی دون باید چی کار کنن. دردشون نمی دونن چیه. انگار یه دفعه از کاپیتانی یه تیم به بازیکن تعویضی تغییر جایگاه دادن.