۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

هر زمان که به پدربزرگم زنگ می زدم مدت مکالمه بیشتر از یک دقیقه طول نمی کشید. عادت نداشت زیاد صحبت کند، در ذاتش نبود. مثلا می گفتی بابابزرگ حال امروزت چطور است؟ می گفت خوب. بی خود وقت کسی را نمی گرفت که شرح احوالش را در چندین دقیقه برای کسی آن هم پشت تلفن توضیح دهد. همین که می گفت خوبم یعنی خوب بود سالم. پیاده روی روزانه اش را می کرد. به گلدان هایش آب می داد. داروهایش را می خورد. ناخنکی به شیرینی های داخل یخچال می زد. فیلم گنج قارونش را برای صدمین بار می دید.
فکر کنم همینگوی هم می خواسته است در داستان گویی چنین کاری کند. یعنی مثلا با یک جمله کوچک بتواند سخت ترین مسائل زندگی را واگوید. یا مثلا وقتی کامو در بیگانه از زبان مورسو می گوید ماری خواستنی شده بود. دقیقا منظورش خواست فیزیکی و تماس جسمانی با ماری است نه چیزی دیگر. نیازی نیست ساعت ها درباره طلب جسمانی صحبت کند تا منظورش را برساند. همان چهار کلمه کار خودش را برای خواننده می کند.
برعکس دنیای واقعی، لااقل در دنیای مجازی آدم ها پرگو نیستند. نمی توانند باشند. حرف را باید صریح بیان کنند. اگر نکنند دچار مشکل در ارتباط برقرار کردن با دیگران می شوند. همین می شود که بسیاری از سایت ها و شبکه های اجتماعی محدودیتی نیز برای تعداد کلمات در نظر گرفته اند. به درستی می گویند که اگر نمی توانید حرفتان را راحت و سنجیده بزنید پس به بی راه رفته اید و باید جملات تان را کوتاه تر کنید. و به همین خاطر است که این روزها شبکه های اجتماعی که بر پایه تصویر بنا شده اند محبوبیت بالایی در بین کاربران دارند. عکس و تصویر انگار که امروزه راحتر حرفشان را می زنند.
البته محبوبیت این روزهای این شبکه ها چیز دیگر را نیز فاش کرده است و آن بی محتوایی و بی اندیشه بودن بسیاری از عکس ها و تصاویر گذاشته شده در آنهاست. انگار تکنولوژی به ما نشان می دهند که چقدر ما انسان ها تو خالی و کم سواد هستیم که نمی توانیم حرف درست و درمیانی داشته باشیم و فقط باید از خود و اطرافیانمان تصاویر و عکس های مختلف بگیریم و به اشتراک بگذاریم. اینجا دیگر کمیت به کیفیت غالب شده است.
شاید باید مثل پدربزرگم اگر آدم حرفی ندارد که ارزش گفتن داشته باشد به همان خوبم بسنده کند و خداحافظ بگوید و گوشی را بگذارید.